
روزهای زیادی می گذرد از دیدن فیلم زیبای عطر زن با بازی بی نظیر تو که نقش یک کلنل پیر و بازنشسته و نابینا را بازی می کردی. آنقدر جذاب بودی و بی نظیر که ۱۸ بار فیلم را دیدم. هنوز هم سکانس بی نظیر رقص ماهرانه ات با دختر جوان توی فیلم را از یاد نمی برم... انگار واقعا نمی دیدی و میدیدی . یا وقتی با همان چشمهای نابینا با آن ماشین کروکی قرمز رنگ رانندگی می کردی و فریاد می زدی.درست عین یک جوان ۲۰ ساله و سرخوش...این چشمهای بی حالت...انگار واقعا نمی دیدند...چقدر خنده هات را دوست داشتم...عصبانیتت...مستی ات...همه چیز توی آن فیلم محشر بود...
هوای شده بودم دوباره ببینم و حض کنم که فیلمی با عنوان نور آتش به دستم رسید.عزیزی هدیه داد و رفت ...هنر پیشه هایش را نمی شناسم و هرچقدر هم سرچ می کنم کمتر می یابم ولی این هم دارد بد جوری دلبری می کند . زیبا زیبا زیبا درست مثل عطر زن
من نه شاهزاده قصه هاي پريانم...ونه پري -كوچك شعر شاملو!من بادم...من موجم...آشفته...سرگردان... حقیقت تلخ چندش آور این روزها حکایت (( بودن ِ )) تلخی است!حضوری مرگ بار همیشه با من است و سایه به سایه دنبالم می کند!و فکر این که باید همیشه در این زنجیره های متوالی سیر دیوانه وار تابوهای فراری را بازیگر باشم , کمرم را می شکند!گاهی می خواهم خودم را از ذهنم تف کنم!
"صادق هدایت"
میگويند زنها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...اما وی با بیاعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب...باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارتامور خارجه است و تو کنسولی؟!»شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذرخواهی بيفتد.تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!
با تشکر از فراز

طلوع چشمان تو
تلاقی دو نگاهعشقی که میانمان زاده می شود
به بلوغ می رسد
و یک"ما" که حاصل این من و توست
غروب چشمان تو
گسسته شدن نگاه هایمان
حافظه هایی که چه زود فراموشکار می شوند
و خداحافظی که پاسخی ندارد
انگار نه انگار پیش از این "مایی" بود
عشق هم روزی به آخر می رسد
حتی میان من و تو
حتی اگر خیلی روی بودنش حساب باز کرده باشیم
عجب عالمی دارد این عاشق و معشوق بازی

"نمی دانم چرا هر که مدعی دوست داشتنت می شود بیشتر از همه می خواهد تو را از آنچه دوست داری دور کند.
انگار وقتی تو خوشحالی چیزی در این جهان بلنگد یا مثلا سیاتیک "اطلس" بگیرد و کائنات از کولش به درک بغلتد!
بیچاره اطلس!
یادم نیست چه شد که حاضر شد بار هستی را به دوش بکشد بدبخت! ولی یادم هست کسی راکه خیلی مدعی دوست داشتنم است، شاید بیشتر از بچه هایش! وقتی بهش گفتم فلان کس از فلان کاری که کردم خیلی خوشش آمد و خیلی تعریف کرد، با لبخند مهربانانه ای دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: "اینو به خاطر خودت میگم! خیلی نرو رو ابرا، یهو دیدی ابره سوراخ بود با "کاف واو نون" افتادی زمین ها!" و من فقط نگاهش کردم. حرفی ظالمانه تر از این به عمرم نشنیده بودم.
هر که دو روز با من نشسته باشد می فهمد و می داند که کم پیش می آید چیزی سرخوشم کند و اگر هم کرد، اثرش پایدار نیست. اگر به قول آن عزیز خیلی هم روی ابرها ببردم، فوقش دو روز! هیچ وقت هم نفهمیدم یک ابراز عقیده آیا ارزشش را داشت که به گند بکشد تنها اتفاق خوش بعد از یک دوره ی طولانی- به قول "ب" - زندگی گهمال را؟!
پی نوشت: می خواهم ببینم در اینجا با حضور جمع کثیری از آشنایان، اعضای خاندان و وابستگان و صد البته رفقای قدیم و جدیدِ گرمابه وگلستان تا کجا می شود صادق بود و آیا اصلا مجالی هست برای بر زبان راندن هر آنچه به ذهن می آید؟!"
بعد نوشت: این موسیو گلابی باز هم یک روزشمار نوشته محشر!!! با اینکه ربطی به نوشته من ندارد اما بخوانید و لذت ببرید.
من: امیدوارم سال دیگه نتونی بهم تبریک بگی!!!![]()
از هم خيلي دوريم
خيلي بيشتر از آنكه فكرش را بكني
ولي
روحمان براي رسيدن به هم بال بال مي زند
گم می شوم
اینجا
میان دود و فنجانی قهوه
کنج این کافه ی لعنتی
میان این عاشقان باری به هر جهت
اینان که عشق می کنند تن لخت را
میان این ثانیه های در گذر
میان این روزگار
براستی چه فرق می کند
که این اینجا
این که باشی
این که نه
تنهایی مرا هیچ چیز درمان نمی شود
حالا دیگر حتی تو
یک رقص دونفره
در تاریکی شب
زیر نور ماه
وقتی نور شمع ها
در تب و تاب است
بر تن گیلاس های شراب قرمز
نوای موسیقی
نوازش می کند گوش را
و گلهای روی میز...
گلهای رزِ روی میز...
گلهای رزِ سرخِ روی میز...
عطرشان پر کرده فضا را
با تو
چه شبی بشود امشب!
دستانی که حلقه شده بدورت
پا هایی که تعقیب می کنند
لحظه به لحظه
هر قدمت را
چشمانی که مرور می کنند
خط به خط اندامت را
و لبانی که گره میخورند
گه گاه ، در لبانت...
با تو
چه شبی بشود امشب!
بگذار خاطره سازیم
از این شب
از این شب که در آنیم
کس چه می داند
فردا شاید
نه من باشم و نه تو
زمانی برای اما و اگر نیست
بیا لبی تر کنیم
با تو
چه شبی بشود امشب!
-----------------------------
+ این روزها مشغله حتی امان نوشتن هم نمی دهد،چه رسد به احوال پرسی از دوستان وبلاگی و نوشته هایشان که به رغم بی مهری من همیشه از در محبت سخن رانده اند و هر روز بیش از پیش مرا شرمسار خویش می کنند.

چه سخت است کنار آمدن با احساسی که در توست و نمیخواهی از پيکرت بيرون بزند. مثل مارگزيدهای که از ريسمان سياه و سفيد بترسد از دلباختن میترسيدم. تو باعث شدی آرام آرام از خودم بيرون بزنم همانطور که آرامآرام در من رخنه کردی. نمیخواهم با کلمات بازی کنم، میخواهم حرفی را بنويسم که شايد توانايی به زبان آوردن آن را نداشته باشم. تو تنها کسی بودهای دراين سالها که توانستهاست برخی خصايل ِ مرا تغيير دهد يا در من تأثير بگذارد. بالاخره تصميم گرفتم. فقط مهلت ميخواهم.
